سلام من پسری 13 ساله هستم من با دختری در یک جشن دوست شدم و خیلی همدیگرو دوست داریم یعنی دیوونه همدیگه ایم ما تقریبا یک ماه با هم دوست بودیم!
اون قبل از اینکه با من دوست بشه با یه پسر دیگه ای دوست بود که اون پسر وقتی اون دختر منو ول کرد قرس خورد و به بیمارستان رفت و دوست دخترم وقتی اینو فهمید با من قهر کرد و ولم کرد و با من جوری رفتار میکرد که اصلا من وجود نداشتم! بعد یک ماه دیدم فایده نداره و بر نمیگرده خواستم خود کشی کنم! خواستم خودمو دار بزنم و این کارم کردم ولی همین که نفسم داشت بند میومد و چشمم سیاهی میرفت داداش بزرگم اومد و تنابو از گلوم دراورد منو به بیمارستان برد و از رو بد شانسی زنده موندم و الان چهار ماهه که حتی ندیدمش شمارشم دارم ولی نمیدونم چی بهش بگم و از این که دوباره ببینمش و منو ول کنه میترسم من الان بخواتره اون مشکله قلبی پیدا کردم ولی هنوز اونو دوست دارم و نمیخوام از دست بدمش لطفا لطفا به منه بد بخت کمک کنید اگه انصاف دارید راهنماییم کنید نزارید سکته کنم هر روز گریه میکنم هر روز به فکره اونم چند بار خواستم رگمو بزنم ولی دیدم مرامشو ندارم و نمیتونم:( کمکککک


جدیدترین سوالات





به نام خدایی که دوست داشتن را دوست دارد
من 29 سال دارم. فردی مذهبی، ورزشی، اجتماعی ، شوخ طبع و احساساتی هستم . بعد از مدت‌ها به لطف خداوند،تلاش خانواده و دعای دیگران در خارج از کشور برای من کار مهیا شد. برای امر ازدواج به چندین خانواده رفتم از فامیل و آشنا و غریبه. هر کدام که پا پیش می گذاشتیم، بخاطر مسالی از جمله مثبت نبودن خون دو طرف، دوری از محل زندگی خانواده ، محل کار و … ازدواج صورت نمی گرفت و با مشکل بر می خوردم.
این امر من را پیش از پیش نگران و نگرانتر می کرد اما آن را نشان نمیدادم تا اینکه بعد از این همه جستجو و ناامیدی به شخصی که دوست خواهرزادم است وچند بار که ان را در منزل خواهرم دیدم، صحبت آن را کردم. (دختری که از سوی خواهرام و بقیه از تمام خصلتها مورد تایید است) خاطرخواه آن شدم از خانواده خواهش و اصرار کردم با خانواده شخص صحبت کنند. خانواده بنده به دلیل ناهمزبان بودن ممناعت ایجاد کردند . چند وقتی این مساله بین من و خانواده مطرح شد و دائم این را میگفتم ((ایه قرآن مصداق حکایت من است که خدا می فرماید: ما شما را با رنگها و زبانهای مختلف خلق کردیم و شما را در قبائل مختلف قرار دادیم که با همدیگر آشنا شوید، همانا بهترین شما کسی است که با تقوا تر باشد…)(پس ملاک بزرگی و بهتر بودن نزد خدا، تقواست نه رنگ و زبان !!)
پس از کش و قوسهایی، چون خانواده با دختر ارتباط داشتند، مساله و اوضاع من را از کوچک تا بزرگ را به او گفتند ابتدا تلفنی با پدر ایشان صحبت کردم و بعد از مدتی همراه با خانواده به خواستگاری این شخص رفتیم. پس از صحبت با دختر، بله را از آن گرفتم، دل به او بستم. پدر راضی بود اما مادر، مساله دوری دختر از خانواده و در کشور دیگر زندگی کردن را قبول نکرد.
این مساله کمتر از یک هفته طول کشید.. با قبول نکردن مادر ایشان و گرفتن جواب نه، ضربه روحی روانی سنگینی متحمل شدم.
دوباره بعد از آن شخصی به من معرفی شد. جهت آشنایی با آن، رفتم اما این دلشکستگی و دوست داشتن در من بود، با این شخص صحبت کردم و تمام شرایط،حال و روز و اتفاق پیش خودم را گفتم ، علاقه ابتدایی بینمان پیش امد، ایشان قبول کرد و چند روز بعد عقد انجام شد..!!!
یک روز بعد از عقد، به کار برگشتم. همیشه سعی میکردم فکرم را از دختر قبلی خارج کنم همیشه خودم را از این حالت خارج میکردم و با مرور زمان فراموش کنم. تا اینکه روزی با خانم صحبت می کردم و درگیری فکری داشتم، ساکت شدم ادامه صحبت ندادم و خانم از بنده سوال کرد من نیز با صداقت گفتم فکر شخص قبلی من را اذیت میکند.
بخاطر این امر، خانم به مشاوره مراجعه کرد و شرایط من را به مشاور گفت! مشاور با فهمیدن تمام ریز و بم موضوع به خانم گفت که شما باید از هم جدا بشوید اینگونه زندگی کردن سخت و آسیب زننده است. (با اینکه قبلا به او گفته بودم)
از هر طرف غضب پیام ها بر من نازل شد و من را مقصر خطاب کردند!!
خانم پیام داد و گفت:
نمی تونم با تو زندگی کنم
کاش عقد نمیکردیم
نمی تونم با شخصی که دل و روحش جایی دیگه باشد زندگی کنم
نمی توانم با کسی باشم که علاقم به او یکطرفه باشد
نمیتونم با شخصی باشم که تنها جسمش پیش من باشد
و گفت که به من شک دارد!!

با وجود اینکه قبلا گفته بودم اما الان اینگونه شد!!
با شنیدن و خواندن این صحبت ها ، دلشکستگی خودم را نسبت به آن بروز ندادم و همش از مثبت بودن و راضی کردن صحبت میکردم حتی با خانواده خانم تماس و معذرات خواهی کردم
بار دیگر این صحبت و شک کردن به من تکرار شد این صحبتها روز به روز بر من سنگینتر و سنگیتر میشد و دائم مرا چه در خانه و هنگام کار، از لحاظ روحی روانی بر من مشکل ایجاد کرد.
دلشکسته بودم با جدایی خواستن خانم، افسرده شدم امیدم به زندگی از بین رفت و دیگر انگیزه ای به ادامه ندارم. حتی آن علاقه‌ی کوچک که در ابتدا بوجود آمد، از بین رفت و نسبت به حال و زندگی خودم متنفر شدم . از لحاظ روحی نابود و همیشه در حال فکر و فراموشی هستم. از آن وقت با خود صحبت می کنم: کاش آن دختر میشد، دوستش داشتم دل به آن بستم خودم را ………
بعد از گدشت 10 روز ،در خصوص این مساله با خانواده چند بار صحبت کردم و گفتم من همان لحظه جواب ندادم و از روی عصبانیت تصمیم نگرفتم درباره آینده من و نحوه ادامه زندگی خودم با خانمی که اول بسم الله این را بگوید، فکر کردم و الان دارم به شما میگم بنده نمی خواهم با خانم ادامه زندگی بدهم. (قبل از اینکه بزرگتر شود و بعدها پشیمان بشوم، جلوی آن را میگیرم) بعد از چند بار صحبت کردن، با واکنش سخت و عصبی خانواده برخورد کردم. نمی دانم چرا مرد را همیشه مقصر قلمداد می کنند یک عمر زندگی برادر خود را به شناخت یک ماهه خانم فروختند و از آن طرفداری میشود.
آیا ضربه خوردن و آثار روحی و زندگی تنها بر دختر وارد میشود یا مرد نیز بر آن تأثیر دارد؟
اینکه بگویند دختر بیشتر آسیب میبیند درست، پس تکلیف مرد چه میشود؟
نمیدانم اگر کسی قبل از ازدواج با صداقت مسائل خود را به دختر بگوید آیا اشتباه کرده است ؟؟ که بعد از عقد باید اینشکلی با او رفتار شود و جواب بگیرد؟
این تنها 45 روز از زمان عقد گذشته است

خیلی اشتباه کردم خواهشا من را راهنمایی کنید
جستجو در بانک سوالات
در این قسمت می توانید بخشی از متن سوال را وارد نموده و به دنبال سوال مورد نظر خود بگردید:

گروه سوال:

بخشی از متن سوال:

یه سوال؟؟؟

با سلام من مدتی است که تصمیم به زادواج گرفتم همه مراحل رو به درستی انجام دادم (خواستگاری و تحقیق و ....) اما مشکلی که دارم بعد از مدتی اون دختر هر مشکلی که پیش میاد حتی اگر مقصر خود او هم که باشه من باید معذرت خواهی کنم موقعی هم که معذرت حواهی میکنم فقط میگه بخشیدم و دیگر هیچ. کمکم کنید.



63
امتیاز

جواب های موجود برای این سوال:

ازین پس می توانید به کاربرانی که دوست دارید هدیه بدهید! کافیست بر روی علامت    در کنار تصویر آنها کلیک کنید!

6


جواب برای این سوال ثبت شده است!

تازه ترین


جواب ها رو اول نشون بده

پرامتیاز ترین


جواب ها رو اول نشون بده



5640
8416
16760

Guest

سلام.بهت پیشنهادمیکنم که اونوفراموش کنی چون منم تقریباتجربه شبیه به اینو داشتم.ومطمءاباش که در آینده بیشتروبزرگترمیشه
0
امتیاز


5640
8416
16760

Guest

یک مدت سکوت کنید و مسائل رو به حال خودشون رها کنید.زیاد هم حساسیت نشون ندید و اصلا نگران خراب شدن رابطه تون نباشید زمان به آرامی همه چیز رو حل خواهد کرد فقط کمی صبر و آرامش لازمه.
0
امتیاز


5640
8416
16760

Guest

. گذشت جایی جایز است که طرف مقابل ارزش گذشت شما را بفهمد وگرنه این کار توهین به خود است. به شما توصیه می نمایم که حتما با یک مشاور خوب قبل از اینکه تصمیم قطعی به ازدواج بگیرید مشورت نمایید زیرا شاید این ازدواج صلاح نباشد. توصیه دوستانه من به شما این است که ((به کسی دل ببندید که به شما ارزش دهد. کسی که به شما ارزش ندهد، لیاقت عشق شمار را ندارد. خود را سنگ روی یخ نکنید.)) نشانه های کوچک را در دوران آشنایی جدی بگیرید. زیرا این نشانه های کوچک دلیل بر وجود یک ویژگی شخصیتی است که بعدا در زندگی می تواند به شکل بسیار بزرگتر و و خیم تری بروز نماید و شما را یک عمر عذاب دهد. اگر واقعا شما راردرک نمی کند، پا روی احساس خود بگذارید زیرا این عشق بعدا می تواند به تنفر تبدیل گردد. عدم معذرت خواهی فرد مقابل به این معنی است که او می خواهد شما را تحت کنترل خود بگیرد تا هر کاری دوست داشت بکند و این در زندگی برای شما بسیار دشوار خواهد بو
0
امتیاز


5640
8416
16760

Guest

اینکه شخص مقابل به هیچ وجه دربرابر اشتباهات خود معذرت خواهی نمی کند و فقط از شما انتظار گذشت و عذر خواهی دارد، یک زنگ خطر جدی است و می تواند نشانه غرور وی، عدم انتقاد پذیری و تیپ شخصیتی سلطه جو باشد. با این روند شما در زندگی دچار مشکلات بسیار زیادی خواهید شد و این قضیه را جدی بگیرید. از بهم خوردن رابطه نترسید و از حقوق خود کوتاه نیایید. زیرا با این رویه، در زندگی مشترک شما سنگ زیرین آسیاب خواهید شد و این ازدواج به جای اینکه به شما آرامش بدهد، آرامش شما را خواهد گرفت و با این شرایط اگر بهم بخورد بیشتر به صلاح شماست مگر اینکه فرد مقابل متوجه شده و اصلاح شود. پیشنهاد من به شما این است که از این پس با کمال اعتماد بنفس، تا زمانی که اشتباه نکرده اید عذر خواهی نکنید و زمانیکه فرد مقابل اشتباه می کند و عذر خواهی نمی کند او را بازخواست نمایید. یا درست می شود و به آرانش می رسید و یا به هم می خورد و به آرامش می رسید. از به هم خوردن نترسید.
0
امتیاز


5640
8416
16760

Guest

با سلام. دوست عزیز، ما تنها زمانی مجاز به عذر خواهی هستیم که واقعا دچار اشتباه شده باشیم. هرگاه کاری کردید که بازخورد منفی از طرف مقابل گرفتید، ابتدا به خوبی فکر کنید که آیاواقعا مقصر بوده اید یا نه. اگر مقصر هستید، عذر خواهی کنید و اشتباهتان را جبران نمایید. اما اگر به این نتیجه رسیدید که اشتباه نکرده اید، به هیچ وجه زیر بار معذرت خواهی نروید حتی به قیمت بهم خوردن رابطه. شاید الان بگویید که این غرور است و آدم باید گذشت داشته باشد. اما دوست عزیز، معنی گذشت زیر بار زور رفتن نیست. گذشت یعنی بخشیدن و فراموش کردن اشتباه طرف مقابل وقتی که او به اشتباه خود پی برده و معذرت خواهی نماید نه اینکه شما زیر بار هر زوری بروید و بگویید که گذشت می کنم.
0
امتیاز


4
45
280

buffon

سلام. عذرخواهی بیجا ایجاد ضعف میکنه. دیگه نیازی به عذرخواهی نیست. در یک موضوع که مشکلی پیش میاد یا شما مقصرید یا نه، اگر مقصرید سعی کنید خودتونا اصلاح کنید و الا عذرخواهی لازم نیست. البته درمان سریع زندگی بصورت آینه است، هرطور با شما رفتار میشود شما نیز همانطور رفتار کنید. و بهترین راه حل صحبت کردن بطور جدی با طرف مقابل است.
1
امتیاز


جواب تو چیه؟

کاربر میهمان
     





2000 تومان هدیه بهترین جواب



با عرض سلام وخسته نباشید . بنده مدت دوسال است که ازدواج کرده ام و خدارو شکر تا بیش از 70 یا 80 درصد موارد زندگی با خانمم و خانواده ایشان از همه نظر هم سو و هم فکر هستیم . اما از همان اوایل ازدواج یه اختلاف فکری با همسرم دارم که البته به مرور زمان بهتر شده ولی باز بعضی اوقات پر رنگ میشه . اونم این هست که من در کل از نظر اخلاقی دوست دارم که اگه از چیزهایی برخوردار هستم و یا چیزی خرید می کنم معمولا مواد غذایی ، اونو تا حد اعتدالش با بقیه شریک شم . مثلا اگر خربزه و یا هندوانه ای هم بخرم حتی یک عدد دوست دارم یک قاچ از اونو با بقیه شریک شم و فکر کنم کار بدی هم نیست و حتی اخلاقیه . از طرفی بنده در خانه پدری البته واحدی جدا زندگی می کنم و طبیعتا این طور موضوعات زیاد اتفاق می افته مخصوصا مادر و برادرم هم که متاهله و در واحدی در همان منزل پدری زندگی میکنه ، همین موضوع را به کرار انجام می دهند مثلا برادرم و یا مادرم هر چیزی که خرید کنند اکثر اوقات با ما تقسیم می کنند . اما همسرم نسبت به این موضوع کم کاره یعنی نمیدونم یا فراموش می کنه یا دوست نداره و یا اخلاقش اینه که البته با شناختی که ازش دارم فکر میکنم کمی بی خیاله نه به شکل بدش . در هر صورت خیلی موضوعات رو در بر می گیره که من دوست دارم خانمم خودش تو این مسائل خط مقدم باشه و حتی من رو هم ترغیب کنه . چون دیدم خانم های اطرافم و حتی مادر خانمم که این کار رو می کنند . ولی برای من جای سواله که چرا همسرم کمی بی تفاوته . راجع به این موضوع هم مکرر با ایشون صحبت کردم ولی بی فایده بوده . لطفا من رو راهنمایی کنید .
















پرسش سوال جدید :: تبلیغات در سوال و جواب :: گروه های سوال و جوابی

پاسخ های موجود در سایت توسط کاربران سایت ثبت می شود، سایت سوال و جواب هیچ مسئولیتی در قبال صحت و محتوی پاسخ ها ندارد، هرچند تا حد امکان نظارت بر محتوی آنها صورت می گیرد.

تمامی حقوق مادی و معنوی، متعلق به وب سایت سوال جواب (soja.ir) و تیم مدیریتی آن می باشد.

طراحی و اجرا : گروه مشاوران فناوری اطلاعات