بسم الله الرحمن الرحیم
سلام من رستم 24 سال دارم...برادر کوچکترم 22سال دارد...10 سال پیش ساعت 2:30صبح وقتی برادر کوچکترم خواب بود من در حال ضبط یک کاست نوار بودم..من و برادرم در یک اتاق بودیم ..بلندگوی ضبط را نزدیک خودم که کنار برادرم بودم گذاشته بودم...که ناگهان ناخواسته صدای بلندگوی با اخرین ولوم پخش شد ...بمدت 6ثانیه ..برادرم در حالت خواب از جایش پرید و بعد از قطع صدای بلندگو سر جایش افتاد ....واز خواب بیدار نشد...وقتی از خواب بیدار شد من ماجرا را برایش گفتم اما او حتی این قضیه یادش نمیامد... از امان موقع مدتی بعد حدوداا 7ماه بعد ..در هفته یکباردر خواب میترسید و با صدای بلند از خواب بیدار میشد ...پیش دکتر هم نمیرفت....این وضعیت سال به سال بدتر میشد...تا جایی که دوسال پیش برای مدتی کاملا دچار اختلال روانی شد..یعنی هر شب از خواب با فریاد های بسیار وحشتناک بیدار میشد و کاملا افسردگی شدیدی گرفت ...ب لطف خدا بعد از 6 ماه وضعیتش بهتر شد..اما حالا دومرتبه مثل سابق در خواب فریاد میزند بسیار وحشتناکتر از گذشته ...وقتی بیدار است حالش خوب است اما چند روز پیش با هم بحثمان شد و برادرم بهم گفت که زود عصبی میشم کنترلم رو از دست میدم اونقدری که قلبم میخواد منفجر بشه ...و بیش از چندین دفعه در خیابان بیرون از منزل بدون اینکه متوجه چیزی بشم بیهوش میشم و وقتی بهوش میام تنها چیزی که میدونم اینکه روی زمین توی یک کوچه افتاده ام و حالت بیهوشی من زمان کوتاهی دارد حدوداا 1یا2 دقیقه...و در اخر برادرم گریه کرد و بهم گفت که من پیش یک روانشناس بدون اینکه خانواده با خبر بشه رفته ام و روانشناس بهم گفته که همه اتفاق هایی که برات پیش امده دلیلش تنها میتونه یک شوک به مغزت در زمان استراحت باشه...و بعدش برادرم بهم گفت که من مسول همه این رنج و درد و عذابی که میکشه....از اون لحظه تا حالا من کلا اعصابم بهم ریخته..تازه میخواستم ازدواج کنم که همه چیز را بهم زدم..کلی احساس گناه میکنم ..قلبم خیلی بدرد میاد و میسوزه خیلی گریه میکنم ..من برادرم را خیلی دوست دارم ..تنها دعای من بعد نمازم اینه>>خدایا منو زودتر از این دنیا ببر و حال داداشمو خوب کن..هر شب میرم بیرون بین اونایی که ادعاشون میشه عمدا با شمشیر بهشون حمله میکنم که شایید یکی منو از این دنیا مرخصم کنه اما متاسفانه همچین اتفاقی تا حالا نیوفتاده و چند نفر بیگناه را هم بشدت مجروع کردم..کلا دارم دیونه میشم همین الان هم گریه کردم ..خیلی دارم عذاب میکشم اما نه به اندازه برادرم..لطفا کسی میتونه یک راه برای بهبودی وضعیت برادرم پیشنهاد بده..هرکی کمکم کنه من تا روزی که زنده ام برای خودش و نسلش دعای خیر میکنم>>و در ضمن داداشم توی خواب که جیغ میکشه هر بار یا یکی از اعضای خانوادمون رو میبینه که میخواد بهش اسیب بزنه یا یک پیرمرد که شمشیر بدست بسمتش حمله میکنه و میخواد بکشدش>>همین موضوع باعث شده من از دست روانشناسی که به برادرم مشاوره داده بسیار ناراحت بشم..یک روانشناس برای رضای خدا نظر کاملا علمی را بمن پیشنهاد بده ..من منتظر جوابتان هستم ..و من الله توفیق..

با سلام خدمت همه شما دوستان عزیز
پسری ۲۳ ساله هستم که اخیرا به طور عذاب آوری به مردن در خواب فکر میکنم و ترس دارم که بخوابم و صبح بیدار نشوم!!متاسفانه این ترس روزانه نیست که بگویم با اصلاح کارهای بد خود و انجام عمل صالح خود را ارام کنم و ترس از مرگ خود را بریزم!اصلا از خودِ مرگ ترسی ندارم اما از عواقب بعد از ان برای اطرافیان میترسم.در واقع از مردن در خواب میترسم نه از خود مرگ..به همین دلیل شبانه وقتی به رختخواب میروم ترس از سکته و مرگ دارم..خودم دلیلش را مرگ های زیاد جوانان اطرافم که به همین دلیل بوده و کمی اضافه وزن که اخیرا پیدا کرده ام و صد البته سیگار کشیدن میدانم..اما همانطور ک گفتم متاسفانه ترس مربوط به شب است و روز که وقت سیگار کشیدن است با خود میگویم چه فکر های مزخرف و خنده داری اما شب دوباره همان داستان.البته این افکار و ترس از مدتی شروع شدند که سیگار را ترک کرده بودم اما این افکار را داشتم.یعنی نقطه شروع انها در زمان ترک بود.یه جورایی این ترس و فکر امید به زندگیم را به صفر رسانده و اتفاقی که ممکن است یکی دو ماه دیگر بیفتد را اصلا امیدی ندارم که ببینم و همش با خود میگویم من ک شاید نباشم تا ان موقع.آیا پیشنهادی دارید که لطف کنید و به من بدهید؟



سلام..من در مدت دو ماهه که با دختری که یک ساله عاشقش شدم شروع به رابطه کردم..اون در ابتدای رابطه به موضوعی اشاره کرد و گفت که سه سال با پسری در رابطه بوده و عاشق همدیگه بودن..حالا با گذشت دو سال از اون رابطه هنوز مناسبت ها رو به هم تبریک میگفتن..ولی رابطه ای نبوده..امسال بعد اینکه با من شروع با رابطه کرد تصمیم گرفت تولد اون پسره بهش تبریک نگه و برای همیشه فراموشش کنه..همینکارو کرد ولی بعد دو روز پسره باهاش تماسی داشت و دختره شروع به گریه کردن میکنه اما بهش میگه که کسی تو زندگیمه..حالا بعد گذشت دو ماه از رابطه من و اون دختر و با توجه به این که دیگه خیلی کم از خاطرات گذشتش با اون پسره به من میگفت یکدفعه بعد از دیدن خواب اون پسر بهش زنگ میزنه و میگه هنوز دوسش داره و نمیتونه فراموشش کنه...ما با هم در این مدت کوتاه کلی خاطره ساختیم،خودش واسه بار اول خواست دستمو بگیره،خواست ببوسه منو اما حالا با اینکارش من خواستم ازش جدا شم ولی نمیذاره و میگه نیاز به زمان بیشتری داره برای فراموش کردن اون پسره..لطفا راهنمایی کنید.دقیقا باید چیکار کنم؟

جدیدترین سوالات

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام من رستم 24 سال دارم...برادر کوچکترم 22سال دارد...10 سال پیش ساعت 2:30صبح وقتی برادر کوچکترم خواب بود من در حال ضبط یک کاست نوار بودم..من و برادرم در یک اتاق بودیم ..بلندگوی ضبط را نزدیک خودم که کنار برادرم بودم گذاشته بودم...که ناگهان ناخواسته صدای بلندگوی با اخرین ولوم پخش شد ...بمدت 6ثانیه ..برادرم در حالت خواب از جایش پرید و بعد از قطع صدای بلندگو سر جایش افتاد ....واز خواب بیدار نشد...وقتی از خواب بیدار شد من ماجرا را برایش گفتم اما او حتی این قضیه یادش نمیامد... از امان موقع مدتی بعد حدوداا 7ماه بعد ..در هفته یکباردر خواب میترسید و با صدای بلند از خواب بیدار میشد ...پیش دکتر هم نمیرفت....این وضعیت سال به سال بدتر میشد...تا جایی که دوسال پیش برای مدتی کاملا دچار اختلال روانی شد..یعنی هر شب از خواب با فریاد های بسیار وحشتناک بیدار میشد و کاملا افسردگی شدیدی گرفت ...ب لطف خدا بعد از 6 ماه وضعیتش بهتر شد..اما حالا دومرتبه مثل سابق در خواب فریاد میزند بسیار وحشتناکتر از گذشته ...وقتی بیدار است حالش خوب است اما چند روز پیش با هم بحثمان شد و برادرم بهم گفت که زود عصبی میشم کنترلم رو از دست میدم اونقدری که قلبم میخواد منفجر بشه ...و بیش از چندین دفعه در خیابان بیرون از منزل بدون اینکه متوجه چیزی بشم بیهوش میشم و وقتی بهوش میام تنها چیزی که میدونم اینکه روی زمین توی یک کوچه افتاده ام و حالت بیهوشی من زمان کوتاهی دارد حدوداا 1یا2 دقیقه...و در اخر برادرم گریه کرد و بهم گفت که من پیش یک روانشناس بدون اینکه خانواده با خبر بشه رفته ام و روانشناس بهم گفته که همه اتفاق هایی که برات پیش امده دلیلش تنها میتونه یک شوک به مغزت در زمان استراحت باشه...و بعدش برادرم بهم گفت که من مسول همه این رنج و درد و عذابی که میکشه....از اون لحظه تا حالا من کلا اعصابم بهم ریخته..تازه میخواستم ازدواج کنم که همه چیز را بهم زدم..کلی احساس گناه میکنم ..قلبم خیلی بدرد میاد و میسوزه خیلی گریه میکنم ..من برادرم را خیلی دوست دارم ..تنها دعای من بعد نمازم اینه>>خدایا منو زودتر از این دنیا ببر و حال داداشمو خوب کن..هر شب میرم بیرون بین اونایی که ادعاشون میشه عمدا با شمشیر بهشون حمله میکنم که شایید یکی منو از این دنیا مرخصم کنه اما متاسفانه همچین اتفاقی تا حالا نیوفتاده و چند نفر بیگناه را هم بشدت مجروع کردم..کلا دارم دیونه میشم همین الان هم گریه کردم ..خیلی دارم عذاب میکشم اما نه به اندازه برادرم..لطفا کسی میتونه یک راه برای بهبودی وضعیت برادرم پیشنهاد بده..هرکی کمکم کنه من تا روزی که زنده ام برای خودش و نسلش دعای خیر میکنم>>و در ضمن داداشم توی خواب که جیغ میکشه هر بار یا یکی از اعضای خانوادمون رو میبینه که میخواد بهش اسیب بزنه یا یک پیرمرد که شمشیر بدست بسمتش حمله میکنه و میخواد بکشدش>>همین موضوع باعث شده من از دست روانشناسی که به برادرم مشاوره داده بسیار ناراحت بشم..یک روانشناس برای رضای خدا نظر کاملا علمی را بمن پیشنهاد بده ..من منتظر جوابتان هستم ..و من الله توفیق..




با سلام خدمت همه شما دوستان عزیز
پسری ۲۳ ساله هستم که اخیرا به طور عذاب آوری به مردن در خواب فکر میکنم و ترس دارم که بخوابم و صبح بیدار نشوم!!متاسفانه این ترس روزانه نیست که بگویم با اصلاح کارهای بد خود و انجام عمل صالح خود را ارام کنم و ترس از مرگ خود را بریزم!اصلا از خودِ مرگ ترسی ندارم اما از عواقب بعد از ان برای اطرافیان میترسم.در واقع از مردن در خواب میترسم نه از خود مرگ..به همین دلیل شبانه وقتی به رختخواب میروم ترس از سکته و مرگ دارم..خودم دلیلش را مرگ های زیاد جوانان اطرافم که به همین دلیل بوده و کمی اضافه وزن که اخیرا پیدا کرده ام و صد البته سیگار کشیدن میدانم..اما همانطور ک گفتم متاسفانه ترس مربوط به شب است و روز که وقت سیگار کشیدن است با خود میگویم چه فکر های مزخرف و خنده داری اما شب دوباره همان داستان.البته این افکار و ترس از مدتی شروع شدند که سیگار را ترک کرده بودم اما این افکار را داشتم.یعنی نقطه شروع انها در زمان ترک بود.یه جورایی این ترس و فکر امید به زندگیم را به صفر رسانده و اتفاقی که ممکن است یکی دو ماه دیگر بیفتد را اصلا امیدی ندارم که ببینم و همش با خود میگویم من ک شاید نباشم تا ان موقع.آیا پیشنهادی دارید که لطف کنید و به من بدهید؟

سوال های تصادفی



سلام!
نوروزتون پیروز و سال نو همگی مبارک!
آرزوی بهترین ها رو براتون داریم. امیدواریم همیشه شاد و سلامت در کنار عزیزانتون به خواسته های کوچک و بزرگتون برسید.

ما هم به نوبه خودمون از همتون می خوایم که دستورالعمل های بهداشتی رو رعایت کنید و تا حد امکان برای سلامت خودتون و سایرین:
1) این شرایط رو جدی بگیرید
2) خونه بمونید
3)دستاتون رو مرتب بشورید.

اما روحیه شاد برای این روزها خیلی مهمه! به ما بگید شما توی این روزهای خونه نشینی چجوری خودتون رو سرگرم می کنین ما هم بتون عیدی میدیم!

برای شرکت توی این دورهمی و دریافت عیدی مراحل زیر رو طی کنید:
1) عضو سایت بشید (اگر عضو هستید با نام کاربری خودتون وارد بشید)
2) جوابتون رو برای همین سوال بنویسید.
3) ** امتیاز ویژه! ** می تونید سرگرمیتون رو به بقیه هم آموزش بدید ( از طریق ثبت یه سوال جدید و آموزش در جواب اون سوال - مثال: آموزش بازی چشمک ) و به این طریق شانس برنده شدنتون رو 3 برابر می کنین.

ما بین همه شرکت کننده ها قرعه کشی می کنیم و به 5 نفر، هر نفر 200.000 تومان (دو میلیون ریال) جایزه نقدی پرداخت می کنیم.
تا هم بتونیم لبخندی رو لب های شما بنشونیم و هم بتونیم به بقیه کمک کنیم توی این روزها شادی رو راحت تر پیدا کنن.


خندون و سلامت باشین،
دوستان شما در سایت سوال و جواب فارسی


جستجو در بانک سوالات
در این قسمت می توانید بخشی از متن سوال را وارد نموده و به دنبال سوال مورد نظر خود بگردید:

گروه سوال:

بخشی از متن سوال:

ترس از مرگ در خواب

با سلام خدمت همه شما دوستان عزیز
پسری ۲۳ ساله هستم که اخیرا به طور عذاب آوری به مردن در خواب فکر میکنم و ترس دارم که بخوابم و صبح بیدار نشوم!!متاسفانه این ترس روزانه نیست که بگویم با اصلاح کارهای بد خود و انجام عمل صالح خود را ارام کنم و ترس از مرگ خود را بریزم!اصلا از خودِ مرگ ترسی ندارم اما از عواقب بعد از ان برای اطرافیان میترسم.در واقع از مردن در خواب میترسم نه از خود مرگ..به همین دلیل شبانه وقتی به رختخواب میروم ترس از سکته و مرگ دارم..خودم دلیلش را مرگ های زیاد جوانان اطرافم که به همین دلیل بوده و کمی اضافه وزن که اخیرا پیدا کرده ام و صد البته سیگار کشیدن میدانم..اما همانطور ک گفتم متاسفانه ترس مربوط به شب است و روز که وقت سیگار کشیدن است با خود میگویم چه فکر های مزخرف و خنده داری اما شب دوباره همان داستان.البته این افکار و ترس از مدتی شروع شدند که سیگار را ترک کرده بودم اما این افکار را داشتم.یعنی نقطه شروع انها در زمان ترک بود.یه جورایی این ترس و فکر امید به زندگیم را به صفر رسانده و اتفاقی که ممکن است یکی دو ماه دیگر بیفتد را اصلا امیدی ندارم که ببینم و همش با خود میگویم من ک شاید نباشم تا ان موقع.آیا پیشنهادی دارید که لطف کنید و به من بدهید؟



0
امتیاز

جواب های موجود برای این سوال:

ازین پس می توانید به کاربرانی که دوست دارید هدیه بدهید! کافیست بر روی علامت    در کنار تصویر آنها کلیک کنید!

1


جواب برای این سوال ثبت شده است!

تازه ترین


جواب ها رو اول نشون بده

پرامتیاز ترین


جواب ها رو اول نشون بده

1 جواب برای این سوال ثبت شده!

چینش بر اساس زمان ثبت


چینش بر اساس امتیاز



0
1
0

kimimf1993

سلام، من روانشناس نیستم ولی خدمت عرض کنم که وقتی شب میشه و موقع خواب است بدن ما به مرگ خیلی خیلی نزدیک تر میشه، و ارتباط بیشتری با دنیای دیگه داره چرا که در خواب هستیم نه در این دنیا، و شما هر بار که ز خواب بیدار میشید به عبارتی دوباره زنده میشید و فرصت زندگی دوباره رو پیدا میکنید، ما نسبت به تک تک اعضای بدن مسئول هستیم و دست ها، پاها، چشم‌ها و تمام اعضای داخلی بیرونی بدن ممکن هس در علیه ما شهدات بدهند، و شاید شب فرصت مناسبی برای اعضای بدن شما باشه که از خدا شکایت کنه، چرا که روزها حکم فرمای کارهای شماست و خیلی اختیار نداره
براتون ارزوی موفقیت دارم
0
امتیاز


جواب تو چیه؟

کاربر میهمان
     


2000 تومان هدیه بهترین جواب







سلام دوست ندارم خودمو اینجوری معرفی منم ولی مجبورم امیدوارم به چشم ریا نبینینش: من یه بازار یاب سرمایه دارم و ایده کتاب فروشی از اون جایی به ذهنم رسید که آمار وحشتناک سرانه مطالعه در ایران رو میخوندم و به این نتیجه رسیدم که کل مشکلات جامعه ایران از آگاهی کم مردم ناشی میشه وتصمیم گرفتم شیوه های روانشناسی محور یازاریابی و کتاب رو گاتی کنم و یه سرمایه گذاری بزرگ تو این کار کنم. تو بازاریابی و فروش یه اصطلاحی هست که میگن رقیب تو اون فردی نیست که فکر میکنی تو این کار از تو بهتره گاها رقیب تو شناخته نشدن تو بازاره یا هر حقیقت بزرگی که تو اونو نمیبینی و فقط به افراد به چشم رقیب نگاه میکنی) منم این نصیحتو جدی گرفتم و با خودم فکر کردم رقیب غول پیکر من تو این کار چی میتونه باشه و بووووم فهمیدم که سرانه پایین مطالعه بزرگترین رقیب من میتونه باشه وبا شیوه های بازاریابی نوینی که میخوام تو این کار ازشون استفاده کنم مطمعنم که غول کتاب نخوند مردمو به زمین میزنم ولی از اونجایی که هیچ ایده ای درباره چگونگی انجام تحقیقات بازار و شیوه کار کتاب فروشی ها نداشتم اومدم دست به دامان این سایت شدم خوب خیلی حرف زدم شرمنده میخوام سوالامو مطرح کنم اگه کوچکترن جوابی واسه سوالا داشتی خواهش میکنم با من در میون بزارین
1-کتاب هارو برای فروش از کجا باید تهیه کرد تا با کمترن قیمت خریدشون ؟ (انتشارات. کتاب فروشی ها . نمایشگاه ها کدومشون بهترن
2-شرایت خرید از اونها چیه؟ (برای مثال اگه از انتشارات بخرم حداقل چند جلد باید بخرم)
3-کار های حقوقی و قضایی ثبت کتاب فروشی چطوری هست و شامل چه چیز هایی میشه؟
4- اگه بخوای به صورت آنلاین کتابفروشی روگسترش بدی چه موانعی سر راهته؟

لطفا هار اطلاعات متبت یا غیر مرتبت به سوالات داشتین که فکر میکنین کمک میکنه با من در میون بزارین
سپاس.











پرسش سوال جدید :: تبلیغات در سوال و جواب :: گروه های سوال و جوابی

تمامی حقوق مادی و معنوی، متعلق به وب سایت سوال جواب (soja.ir) و تیم مدیریتی آن می باشد.

طراحی و اجرا : گروه مشاوران فناوری اطلاعات

پاسخ های موجود در سایت توسط کاربران سایت ثبت می شود،
سایت سوال و جواب هیچ مسئولیتی در قبال صحت و محتوی پاسخ ها ندارد، هرچند تا حد امکان نظارت بر محتوی آنها صورت می گیرد.