پسری 15 ساله هستم دوست دارم دوست دختر داشته باشم ولی می دانم پدر و مادرم مخالفت و سرزنش خواهند کرد چه کنم
از گروه : دوستی دختر - پسر 559  بازدید

سلام دختر 20 ساله ای هستم نزدیک دوماهه با پسری آشنا شدمو وابستگی بهش پیدا کردم.اما تا الان صحبتی راجب آینده نکرده و این منو میترسونه همش فکر میکنم واسه تفریحه و بعد یه مدت ولم میکنه چون به شدت احساساتی هستم نگرانم شکست بخورم و از طرفیم دوسش دارم.قبلا یه بار صحبت شد گفت هرچی مادرم بگه بعد دو روز گفت اگه طرف خوب باشه و مخالفت کنن وامیستم و ثابت میکنم که اشتباه میکنن حرفاش دو پهلوعه نمیدونم کدوم باور کنم.سنمم طوری نیست به ازدواج بخورم هنوز زوده برام فقط نگران وابستگی و جداییم باید چیکار کنم؟من هدفش از دوستی نمیدونم یه بارم گفتم سرگرمی تا ببینم اون چی میگه شاکی شد و گفت مگه من مسخره توام واسه سرگرمی.ممنون میشم کمکم کنید
از گروه : دوستی دختر - پسر 164  بازدید

با سلام دختری ۱۷ ساله هستم حدود ۵ ماه است که با پسری ۲۲ ساله دوست شدم . هر دو ما نیاز شدید به یک جنس مخالف داریم و یک ماهی می شود که با هم صحبت های خاص انجام میدهیم. به خاطر نیاز شدیدمان نمی توانیم یکدیگر رو رها کنیم. حتی در رویا های جنسی یکدیگر هم شرکت می کنیم و یکدیگر رو تصور می‌کنیم. تو رو خدا راهنماییم کنید که چی کار کنم
از گروه : دوستی دختر - پسر 28  بازدید

سلام.من فقط 15 سالمه...توی محیط کوچیک زندگی میکنم.بابام ابرو داره و کارمنده.

من سر یه حس هوس بچگانه با یه پسر دوست شدم...حدود دو یا سه ماه باهم بودیم و اون بالاخره موفق شد که منو مجاب کنه که هم دیگه رو ببینیم.رابطمون در حد بوسه و کنار هم بودن بوده.ن بیشتر.

من الان پشیمونم.و از طرفی سر یه سری موضوعات خبر به پدرم رسیده.البته بعد اینکه من بهش گفتم که باهاش دوست بودم.

اما خبری که به پدرم رسیده چیزی خیییییلی فراتر از رابطهی مارو گزارش داده...

و الانم پدرم میخواد شکایت کنه و من گفتم که رابطه ای نبوده.

نمیدونم بهش بگم که رابطه ای بوده و درچه حد بوده یا نه...

اگه بگم واسه بعدن بد نمیشه؟یا اگه نگم مشکلی پیش نمیاد؟اگه بخوام بگم چجوری بهش بگم که بد نشه برام؟

ممنون میشم سوالام و جواب بدین.



بهش بگم یا نه؟! اگه که سریع جواب بدین ممنون میشم
از گروه : دوستی دختر - پسر 678  بازدید

سلام من دختری18ساله هستم پارسال عید با یه پسری بصورت اینترنتی دوست شدم و اون منو هک کرده و به عکسام و شماره منزل ما دسترسی پیدا کرده و همش منو تهدید میکنه چطوری باید از شرش خلاص شم
از گروه : دوستی دختر - پسر 1150  بازدید

جدیدترین سوالات

سلام خسته نباشید من 14 سال دارم و مدتی میشه که به طور خیلی اتفاقی با پسری که 8 سال ازم بزرگ تره دوست شدم و خونواده من هم با این نوع رابطه ها خیلی حساس اند من خودم دوست ندارم همچین رابطه ای داشته باشم به نظرم کسل کننده اس ولی پسره خیلی پافشاری میکنه که واقعا ادم حس میکنه منو خیلی دوست داره و میگه حتی اگه جاش هم باشه خودش با خوانوادم حرف میزنه ولی من واقعا موندم بین دوراهی میدونم سنم زیادی کمه ولی یجور رفتار میکنه کم کم منم دارم بهش وابسته میشم لطفا کمکم کنید من واقعا گیج شدم نمیدونم چیکار کنم
از گروه : دوستی دختر - پسر 44  بازدید

در جامعه ما روز به روز لباسها دختران برهنه تر میشود.وشرایط ازدواج سخت تر.اگر دخترها بفهمند با این لباس پوشیدنشان بر ما پسرها فشار ماید.چی کار میکنند.پشیمان میشوید.اهمیتی ندارد.خوشتان میاید.
از گروه : دوستی دختر - پسر 75  بازدید

۱۷ سالمه و حدود ۳ سال دوست دختر دارم مادر دختره هم میدونه که ما با هم دوستیم. خیلی همو دوست داریم و به هم وابسته ایم .رابطه نامشروع نداشتیم و فقط رابطمون در حد بیرون رفتن و گاهی بوس کردن هم و قصد ازدواج داریم ولی شرایط وجود ندارد میخاستم ببینم دوستی ما جایز هست یا نه؟
از گروه : دوستی دختر - پسر 58  بازدید

من با دختری میخوام ازدواج کنم اما ایراد آتلیه گرفتن و من نمیتوانم آتلیه را فراهم کنم باید چکار کنم
از گروه : دوستی دختر - پسر 197  بازدید

چرا دخترانی در مهمانی های شبانه و عروسی های مختلط شرکت میکنند.ولباس نیمه برهنه میپوشند.اگر تو خیابان نگاهشان کنی.ناراحت میشوند.این تناقض چیست.
از گروه : دوستی دختر - پسر 81  بازدید
جستجو در بانک سوالات
در این قسمت می توانید بخشی از متن سوال را وارد نموده و به دنبال سوال مورد نظر خود بگردید:

گروه سوال:

بخشی از متن سوال:

مشکل دوست یابی

سلام.من پسری هستم که همیشه احساس تنهایی میکنم.سابقه افسردگی شدید هم دارم.قبلا تو یه

آموزشگاه تدریس میکردم.الان هم تو یه دالترجمه کار میکنم.کلاس زبان هم میرم.روابط

اجتماعی چندان قوی ای ندارم.بخاطر همین و بخاطر پر کردن تنهاییم و دوری از این احساس عذاب اور ،تنها راهی که عملا میتونستم انجام بدم این بود که با دختری دوس بشم.اون موقعی که این تصمیم رو گرفتم حدود 15 سالم بود.الان حدود 26 سالمه ولی تا حالا نشده با یه دختر خوب دوست بشم.
چند بار با دختر ها دوس شدم.ولی اون دخترا ، دخترای سطح بالایی نبودن.یعنی یا خیلی زشت و عجیب غریب بودن ، دخترای خوشکل و خوب هیچ وقت با من دوست نمیشن.یه بار عاشق یه پیر زن شدم و باهاش دوس شدم ولی بعدا دچار سو تفاهم شد و باهام قهر کرد.ضربه عاطفی خوردم.یه بار هم با یه دختر زشت دوس شدم.یه روز با هم رفتیم پارک و همونجا دستگیرمون کردن.کلی آبروریزی شد.نزدیک بود بیافتم زندان.شانس آوردم بخشیدنمون.ولی بازم نتونستم دست بکشم.یه بار هم توی یه سایت تقاضای پیدا کردن دوس دختر کردم .بهدش یه دختر باهام تماس گرفت و گفت میتونم به ازای پول برت دوس دختر پیدا کنم.ند نفر معرفی کرد . کلی بهش پول دادم ولی باز هم نشد.آخرش هم کلی ازم پول گرفت و رفت.
تازه با همون دخترای زشت هم بزور دوس میشدم.الان حتی با اونا هم نمیتونم دوس بشم.خیلی خیلی خیلی احساس تنهایی میکنم.از 15 سالگی تا حالا همیشه برای پیدا کردن دوس دختر میرفتم خیابون ها رو گشت میزدم.ولی این چند سال اخیر مثل یه اعتیاد شده .یعنی اگه یه روز نرم بیرون و گشت نزنم ، نمیتونم بمونم.هر لحظه میخوام فرار کنم بیرون.به هر بهانه ای میرم بیرون.اگه بیرون نرم شدیدا احساس بی حوصلگی میکنم.خیلی سعی کردم که این عادت بیرون رفتن رو از سرم بندازم ولی بعد از یه مدت دوباره شروع میکنم.تقریبا هر روز میرم بیرون و دنبال دوس دختر میگردم و هر روز هم دست از پا درازتر برمیگردم خونه.وقتی برمیگردم ، تو راه خونه بغض گلومو میگیره.اون لحظات برگشتن مثل شکنجه میمونه.یعنی تو یه چنین مخمصه ای گیر کردم: نه میتونم دوس دختر پیدا کنم.نه میتونم از تلاش برای پیدا کردنش دست بکشم.با هر کسی هم مشورت میکنم میگه که برو ازدواج کن.میگم شرایطشو ندارم.اونا هم هی میخوان ازدواج رو توجیح کنن.میگم حرف شما درست ولی بخدا نمیشه.نمتیونم و نمیخوام ازدواج کنم.اونا هم میگن ما همین قدر بلدیم.یا میگن برو ناز دخترا رو بکش باهات دوس میشن.ولی نمیتونم ، بلد نیستم.
خواهشا راهنماییم کنین.


0
امتیاز

جواب های موجود برای این سوال:


ازین پس می توانید به کاربرانی که دوست دارید هدیه بدهید! کافیست بر روی علامت    در کنار تصویر آنها کلیک کنید!

2


جواب برای این سوال ثبت شده است!

تازه ترین


جواب ها رو اول نشون بده

پرامتیاز ترین


جواب ها رو اول نشون بده




4160
7419
12197

Guest
یه سر به سایت بهرامپور دات کام بزن.

باید روی خودت کار کنی . باید طرز فکرت رو نسبت به خودت و دنیات عوض کنی.
26 سالته .
خودت رو برای خودت معرفی کن ببین چه حسی نسبت به خودت داری . آیا واقعا این همون چیزی هست که باید باشی

کتاب اثر مرکب دارن هاردی رو بخون
0
امتیاز


0
4
30

sara2015
تنها راه حل برای درمان افسردگی و جلوگیری از فشار های روانی و شیطانی این هست که وقتی این حالات به شما دست میده به نزدیک ترین قبرستون محل زندیگیتون مراجعه کنید البته در ساعات بین 10 صبح تا 1 بعد از ظهر بهتره ، چون بهترین زمان برای دیدن مرده ها که به سمت سرازیری قبر می رن، می باشد ، بیشتر به محل هایی مراجعه کنید که قبر رو تازه کندن، و سپس وقتی مرده ای دیدید با دیدن عکس اون در جلوی تابوت ، مثلا اگه جون یا خوشگل یا پیرزن یا هرچیزی که قبلا در ذهن شما بوده و ازش خوشتون میومده با دیدن عکسش، مرده صاحب اون عکس رو تا سرازیری قبر دنبال کنید، وقتی مرده رو در قبر گذاشتن و تمام مراحل رو نگاه کنید اون طوری یواش یوایش افسردگی و فشارهای روانی و شیطانی شما کم شده و رو به بهبودی میرید! هفته ای 3 یا 4 بار بصورت یک روز در میان انجام بدید، ولی اگه دیدید تاثیری نداشت زمان رو به ساعت 3 تا 4 صبح یا قبل از اذان صبح که بهتره تغییر بدید و یک مزیتی که در این زمان هست اینکه احتمال داره با روح یک مرده صحبت و درد و دل کنید تا از احساس تنهایی در بیاید و بیشتر به آرامش برسید!
0
امتیاز





کاربر میهمان
     






می تونی به این سوال ها جواب بدی؟




شاید تلنگری ...   ( 98 بازدید)

لام
من ((امیر)) هستم و ۱۸ سالمه می خوام داستان زندگیمو بگم
من فرزند ۵ از خانواده ی فرزندی هستم .و چند تا خواهرم از من بزرگ تر هستند اگه بخوام از اول شروع کنم چون محیط خانوادم بیشتر دخترانه بود  و بخاطر شرایط کاری پدرم  کمتر با افراد دیگه ای رابطه داشتیم و این شرایط باعث شد که من از همون اول مشکالی داشته باشم مثلا نبود اعتماد بنفس و مقایسه کردن خودم با دیگران ..خلاصه همین طور گذشت تا اینکه کلاس پنجم ابتدایی رو تموم کردم و سه ماه تعطیلی بعدش رو رفتم خونه ی پدربزرگم (متاسفانه )اون سن برای من اوج شکل گیری شخصیت بود من یه پسر خاله داشتم بخاطر  اینکه  یه پسر بود خالم خیلی بهش رو داده بود  و یه اخلاق  عجیبی داشت  و حدود سه سال ازم هم بزرگتر بود گفتم براتون که رفتارش عجیب بود مثلا مثل پادشاها دستور میداد ..من تو اون  سن  از اون رفتار  الگو گرفتم  و این شد که بعد حدود  ۲ هفته برگشتم خونه اما اینبارو متفاوت بودم وه مثل اون دستور میدادم مثلان که نصف  فلان لیوانو اب بیار یا..... و این شد  شروع  مشکلات جدیم .این دستور دادن  بعدش باعث  برخاشگریم شد و حدود یه سال بعد وارد  بلوغ زود رسم شدم خلاصه  کار به جایی کشید  سال سوم راهنمایم باعث شد رو به روانشناش کنم و حدود ۶ ماهی رو قرص مصرف کنم .خلاصه حالم بهتر شد  اما  قابل  اطمینان  نبودم مثلا در اوج  خوش اخلاقی  یهو  ۱۸۰ درجه  رفتارم  تغییر میکرد .بخاطر بلوغ زود رس  و مشکات قبل هم یه بی اعتماد بنفس کامل  بودم یادم میاد دوس داشتم که جلب توجه کنم و همه نگاهم کنن و اینکه شبا که می خوابیدم از خدا می خواستم یا خوشگلم کنه  یا بکشدم ((یادش  بخیر دوران  میل جذابیتم ) خلاصه به همین طور و این احوالات  گذشت تا این که سال سوم با یه بنده خدایی ((ایشالله هر جا که هست  تنش  سالم باشه  )) اشنا شدم که باعث یکی از بدترین اتفاقات دوران  زندگیم شد البته مشکل از اون  نبود از من بود اون همکلاسیم به نظر من زیبای روی بود و منم که دوس داشتم زیبا رو باشم و همیشه هم مقایسه میکردم همه ی این عوامل باعث شد که احساس خیلی عجیبی داشته باشم  هم رقابت بود هم نفرت  هم ... اون موقع وقتی نگاهش میکردم همون قیافه ای رو داشت که من تو رویا   می خواستم باشم  همون دقیقا باعث مشکلاا بعد من شد مشکلات روانیم خیلی بالا گرفت  معدم  زخم شد با خانواده  خیلی  حرفم میشد از خودم متنفر می شدم  و فک میکردم که شاید خدای نکرده  خدایی نکرده علاقه زه همجنس خودم داشته باشم  راستی  اینم بگم که خیلی دوس داشتم  اون زمان بهم توجه  میکرد درسام  بد شده بود  و اصلا مدرسه نمی  رفتم  اینم بگم که خانوادم می دونستن که حالم بده اما  نمی دونستن  بخاطر  اون بنده خداست و خیال میکردن مشکلات  قبله  اما یکی از ابجیام خبر داشت و می دونست اون زمان خیلی دردودل می کردم و باعث میشد حالم بهتره  بشه ..گذشت و منم به کمک خدا تونستم اون کلاس ۱۲ رو تمام کنم و دیگه نبینمش  و حالا شده ۱۷ سالم و کلاس ۱۲ هم تموم کردم..راستشو  بخواین  از خیلی  بچگی عشق  پلیس  بودن داشتم  و عاشق این کار بودم همون سه ماه تطعیلی ثبت نام کردم واسه پلیس  شدن   وقتی  فک میکردم بالاخره از دست  اون افکار  خلاص  شدم (نه کامل خلاص ولی نسبت بهتر )و الان دیگه می خوام  پلیس این  مملکت باشم احساس  مفید  بودن میکردم ثبت نام کردم و همزمان هم درس می خوندم که پیش دانشگاهی رو بگیرم  هم مراحل نظامی شدن خلاصه بعد از ثبت نام قبول شدم  و تونستم همه مراحل  رو جز مرحله ی اخر بگذرونم  راستی اینم بگم وقتی زه قبل فکرد میکردم می گفتم این انع مع عسری یسرای منه واین اسونی من بعد از اون سختیه که تونستم سربلند بیرون بیام ...بریم سر اصل مطلب روز  ۲۶.۹.۹۵ روز بدی بود ساعت ۱۹ مشکل واسم ایجاد شد  اونم فقط یه فرکانس از گوش چپم ضعیف بود در حالی که من همه ی مراحل رو رفته بودم تو همون سن ۱۷ سالگی  بعد از این قضایا منع استخدام شدم یعنی دیگه نتونم هیج وقت به ارزوم برسم این قدر علاقه داشتم اون زمان  تو ((اربعین بود)) پدرو مادرم رفته بودن کربلا من لباس های نظامی رو خریده بودم..بعد از منع استخدام شدنم تمام دنیا رو  مقابل خودم دیدم  چیزی که فک میکردم اسونیه منه واسم تمام شد و این  یه شکست دیگه  واسم بود هر روز که از خواب  پا میشدم منتظر یه معجزه بودم چون نمی تونستم باور کنم از شغلی که همیشه دوسش داشتم و دارم رو نمی تونم داشته باشم خلاصه همین فکر و داشتم تا حدود ۶ ماه بعد و جریان نامزد گرفتنم واسه من  شد ۱۸ سالم و یه مسائلی پیش اومد و اینکه  داشت سن پدد و مادرم بالا میرفت تصمیم‌گرفتم که ما ازدواج کنیم بعد از شکست تو نظام رفتم  خواستگاری خلاصه قسمت ما شد که  دختر فامیل رو بگیرم (( البته واسه چند ساله اینده ها ))) ما هم ۱۷ برج ۱ سال ۹۶ رفتم خواستگاری اونا هم قبول کردن منم با خودم فک میکردم بعد از جریان کلاس ۱۲ و شکست تو نظام  خدا (( فدای خدا بشم الهی.. ))  می خواد شادم کنه و این دیگه راسی راسی انع مع عسری یسرای من باشه  ناگفته نمونه یکی از ارزو هام براورده شده بود  خلاصه  بلوغ ما هم تموم شدو  به یه قیافه ی قشنگ  رسیدیم  و خیلی هم خوب بود مثلا یادم میاد میرفتم  بازار  هرکس  از جلو می اومد  حتما حتما  یه نگاهی  می کرد اما  من تا اون سن ۱۸ سالگی خوشبختانه با این که همه ی دوستام رفیق بازی میکردن  بجز  یه مزاحمت تلفنی  واسه یه دختر ایجاد کردم  اونم وقتی  کلاس  پنج بودم دیگه  هیچ ارتباط دیگه ای نبوده بریم سر اون موضوع ازدواج خوب با خودم گفتم خوبه دیگه اینم ان مع عسری  یسراس حدود و بعد از چند  ماه  دختره (((اونم خدا حفظش  کنه و از خدا واسش یه زندگی  خوب می خوام ؟)*)؟؟ بهم گفت از انتخاب  تو پشیمون شدم   و نمی خوام با تو زندگی کنم در حالی که من   یکی از دلایل رفیق بازی نکردنم این بود((ایه ی  ۲۳  یا ۳۱ سوره نور )) مردان پاک زنان پاک ..مردان ناپاک زنان ناپاک..... می گفتم خدا من که کار بدی نکردم تا با همسر اینده ام زندگی خوبی داشته باشم ولی  درعوض  این نصیبم شد خلاصه  بعد از  حدود دو ماه از این قضیه با اینککه  اون  دختره هیچ ارتباطی باهام نداشت  در حالی که خیلی از  کسای حتی شوهر هم داشتن ...استغفروالله  ولی  ما بخاطر خدا  پاک موندیم..راسی منم بگم خانواده رو در جریان گذاشته بودم بعد از اینکه پدرو مادرم  از مسافرت برگشتن بهشون گفتم وقرار بر این شد که تمومش کنن ..و تمومش هم کردن و اما  اینم  انع مع عسری  یسرای  من نبود ..راستی  بگم بعد از منع استخدام شدنم راهی نداشتم جز درس خوندن و چون کنکور ۹۶ رو از دست دادم ک قصد دارم بخونم واسه ۹۷ اما یه دلایلی نمی ذاره ...((  می خوام فردا اول صبح  ))شروع کنم به درس خوندن .. راستی اینم بگم تا حتی چند روز پیش خیلی از خدا  گله میکردم می گفتم اون از  دوران  دبیرستانم  اون از  سرکار رفتم اینم از  ازدواج کردنم  و همیشع  هم میرفتم  پیش خواهرم درودل میکردم و می گفتم من سختی کشیدم  اما  امشبو رفتم  اما  درودل نکردن چون یه کلیپ دیدم که یه نفر تو زلزله ی سرپل اعضای خونوادشو از دست داده بود فک کردم  همین کافیه که خونوادم کنارمن و باهاشون  شادم با پدرو مادرم  میگمو می خندم ... پیش خودم خجالت  کشیدم اینابرم  بگم خدا  چرا این اتفاقا واسم افتاد  راسی اینم‌ بگم الان  قیافم  خیلی خوب نیست موهام کوتاهه  و ریش هم دارم  اما دیگه الان نمی خوام  جذاب باشم یا جلب  توجه کنم  دوس دارم عادی عادی  باشم  یه گوشه  کنار  خونوادم  زندگیمو  پیش  ببرم  تا ببینم خدا چی می  خواد  خدا هم منو ببخشه  شاید یه وقتایی بی وجدانی کردم  و یک طرفه قضاوت کردم اما شاید این اتفاقات  باعش  شد  که اون پسری که تو دخترا  بزرگ شد و مثل دختر فک میکرد  حالا شده  مردی  همسنو سالاش  یا  حتی  کسایی که ازش  بزرگترن ازش راهنمایی می خوان البته  خدا کمکم کنه همین دیدگاه  رو داشته  باشم الان ۲۳.۵۸ دقیقه   روز  ۳۰ ابان ۹۶ این داستانو  واسه ی این مینویسم  که کسایی که  فک می کنین خیلی  بد بختن  بخودشون بیان  و به این دیگاه  فک کنن که خدا داره  یادشون میده  رسم  زندگی  رو  یا  کسی بتونه  از این داستان درس بگیره  هرچند مشکلات بزرگی  نبودن  اما خوب  ادم  یاد میگیره . اینم بگم خیلی خیلی جزئیات بیشتره  (( اینکه از همه ی رفیقام فقط من موندم  ))  اما خلاصه کردم واستون .من امیر   ۱۸ ساله  خدارو شکر میکنم که مشکلات رو تا وقتی  که جون و تازه نفس  بودم  کشیدم  ....انشالله  هممون  عاقبت بخیر  بشیم.ببخشید از غلط ها






























پرسش سوال جدید :: تبلیغات در سوال و جواب :: گروه های سوال و جوابی

پاسخ های موجود در سایت توسط کاربران سایت ثبت می شود، سایت سوال و جواب هیچ مسئولیتی در قبال صحت و محتوی پاسخ ها ندارد، هرچند تا حد امکان نظارت بر محتوی آنها صورت می گیرد.

تمامی حقوق مادی و معنوی، متعلق به وب سایت سوال جواب (soja.ir) و تیم مدیریتی آن می باشد.

طراحی و اجرا : گروه مشاوران فناوری اطلاعات