جدیدترین سوالات


من پسری 29 ساله که حدود 9 ماهه ازدواج کردم و حدود یک سال هم عقد بودیم. من و همسرم نسبت فامیلی داریم و مادر ایشون دخترخاله من میشن.خانواده همسرم مذهبی هستن و در ابتدا که در دوران آشنایی بودیم و بعد 3 یا 4 بار صحبت پدر ایشون اجازه نمیدادن ما زیاد صحبت کنیم و میگفتن صحبت نباید طولانی بشه چون از نظر اسلام صحیح نیست.من با همسرم سر بعضی مسائل مثل میزان مهریه و محل سکونت اختلاف داشتیم اما به اصرار خانوادم قبول کردم.بعد عقد چندین بار با همسرم در مورد بعضی رفتارای همسرم دعوامون میشد و همسرم بعد چند روز لجبازی قبول می کرداشتباه کرده و میگفت میدونستم حق با تو هست اما میخواستم لجبازی کنم تا شاید کوتاه بیای و قول میداد تکرار نکنه اما بعد یه مدت کوتاه دوباره همون رفتارهارو تکرار می کرد. خانواده همسرم در مورد انجام مراسمات یه مقدار به من سخت گرفتن و با اینکه اوضاع مالیشون خوب بود در مورد کارهایی که بر عهده خودشون بود خیلی کوناهی کردن . همسرم اصلا از من حمایت نمی کرد . بعد عروسی هم هر بار که با هم بحثمون می شد همسرم به دعوا و لجبازی میکشوند و اینقدر لجبازی و دعوا رو ادامه می داد که به دعوای فیزیکی کشیده میشد بعد ادامه نمیداد. مثلا در هر بار دعوا این لجبازی و دعوا تا 3 ساعت هم می کشید و من خیلی خسته و رنجور می شدم .چند بار قول داد که این رفتارشو تکرار نکنه اما نتونست به قولش عمل کنه . با مادر ایشون صحبت کردم و ایشون با همسرم صحبت کردن اما چیزی عوض نشد.همسرم یه مقدار خودبرتربین هست یعنی خودش و خانوادشو از همه بالاتر میدونه چون از نظر مالی یکم وضع بهتری دارن در حالی که از نظر من مادیات اهمیت زیادی نداره . من یکم آدم احساستی و در عین حال منطقی هستم یعنی برای من عشق و صداقت مهمتر از مسائل مادی هست. تا الان نتونستم با ایشون چند دقیقه منطقی صحبت کنم و به نتیجه برسیم چون ایشون خیلی آدم منطقی نیست . پیش مشاور رفتیم و اونجا هم قول داد که دعوا و لجبازی شدید نداشته باشه اما باز هم .... در مورد مشکلاتی که من داشتم ایشون هیچ وقت منو درک نکرد و کمکم نکرد . از نظر مادی که توقعاتشون مقداری بالا بود ولی وقتی نوبت خودشون میشد کمترین حد رو اختیار می کردن و از نظر عاطفی و احساسی هم من هیچ وقت نتونستم رو ایشون حساب کنم که مثلا بخوام باهاشون دردو دل کنم یا در مورد بعضی مشکلاتم با من همدردی کنن . متاسفانه با دوران عقد حدود دو ساله دارم ادامه میدم . در حال حاضر از ازدواجم پشیمان هستم و به ایشون علاقه ای ندارم . چند بار جدایی رو مطرح کردم اما ایشون قبول نمیکنه . الان نمیدونم چکار کنم.اصلا از زندگیم لذت نمیبرم و به شدت فکرم مشغوله و کمی افسرده شدم و از زندگیم دارم نا امید میشم. لطفا راهنماییم کنید

سلام

من مهسام 25سال دارم و مجرد.که تا قبل از ازدواج 2ابجیم خوشبخترین دختر بودم اما با ازدواج ابجی بزرگترم که به طلاق منجر شد و یه ابروریزی فجیع به بار اومد و با هزار بدبختی مجددا برگشتن سر خونه و زندگی و الحمد...الان خیلی خوشبختن اما اون فک کردن به اون ابروریزی سخت من و پدر مادر و خانوادم و اذیت میکنه.من ازدواج نکردم و زیاد سختگیر و مشکل پسند نیستم با وجود اینکه چهره معمولی دارم وضع مالی نسبتا خوبی دارم شاغلم روابط اجتماعی بالایی دارم دختر پاکی ام و....اما کیس خوبی واسه من نیومده!من فقط یه مرد با شخصیت و خوش اخلاق میخوام که دوسم داشته باشه همین!!!خوب بگذریم موضوع مشاوره خودم نیستم ابجی کوچکتر از خودمه که19سال داره .این ابجی بنده ظاهرا تو سن18سالگی با اقا پسری اشنا میشن و دیگه رابطشون منجر به ازدواج میشه (البته ههههمه خانواده ناراضی بودن و با چرب زبونی ابجیم دوروبر مامان بابام و اینکه خودکشی میکنم ومدتی از ماجرا گذشتن و ....بالاخره قبول کردن)طی این مدت ما از این اقا پسر ااااصلا راضی نبودیم و نیستیم رفتار خوبی نداره چون بچه اس و 20سال داره ثبات اخلاقی ام نداره!!!!از لحاظ فرهنگ و طبقه اجتماعی و....خیلیییی اختلاف داریم.این اقا و خانواده اش ااااصلا حرف مارو متوجه نمیشن چند دفعه قرار شد مراسم عروسی بگیرن اما با دعوا و اختلاف خانواده ها به هم خورد دقیقا امروزم مراسم و که تعیین کردن مجددا به هم خوردسر یه مسیله کوچیک!!طرف به ابجیم اس زده که ما دیگه به درد هم نمیخوریم و باید جدا شیم و....)گفتم که ثبات اخلاقی نداره بعدش شب میاد واسه خانواده هدیه میگیره واسه عذر خواهی خانواده اشم دددقیقا مث پسرشون رفتار میکنن خلاصه ما موندیم که که مانع ازدواجشون بشیم یا بذاریم ازدواج کنن؟از طرفی میترسیم که ازدواج کنن فردا پس فردا با یه بچه بیاد خونه!!!تورو خدا راه حلی بذارین جلوی پام من دارم دیوونه میشم شب و روزم شده گریه خورم تو زندگی کوووچکترین اشتباه و مشکلی ندارم این اطرافیان و خانواده ام دارن من و روحیه ام و ذره ذره اب میکنن به خدا دستم به کار نمیره اخه خدایا مگه من چه گناهی و مرتکب شدم !خونه ما شده تعزیه خونه!از طرفی ام میدونم با ابروریزی واسه ابجی بزرگترم این ابجیمم بهشون اضافه بشه من حتی اگه یه خواستگارم داشتم دیگه اونم یقینا ندارم(به فکر اینده خودمم هستم اما مهمتر از همه اینده و زندگی خواهرمه ترجیح میدم من تا عمر دارم ازدواج نکنم اما ابجیام خوشبخت و عاقبت به خیر شن)ممنون میشم من و راهنمایی کنین


سوال های تصادفی





جستجو در بانک سوالات
در این قسمت می توانید بخشی از متن سوال را وارد نموده و به دنبال سوال مورد نظر خود بگردید:

گروه سوال:

بخشی از متن سوال:

زندگی یا طلاق یا مرگ...؟

با سلام
اینجانب دختری هستم 19 ساله که به تازگی برای بار دوم ازدواج کرده ام بار اول به دلیل مشکلاتی از شوهر اولم جدا شدم و الان حدود یکی دو ماه است که عقد کرده ام و همسرم در مورد زندگی گذشته اش هیچی به من نگفت و گذاشت دقیق یک روز بعد عقد همه ی زندگی اش را برایم تعریف کرد تازه اون موقع فهمیدم که قبلا 2بار ازدواج کرده است و جدا شده است اهل سیگار و مواد مخدر و شراب خوار و عرق خوار هم هست اخلاقش هم اصلا خوب نیست و شغلی هم ندارد یکی دو با هم دست به خود کشی زده ام ولی متاسفانه جان سالم به در برده ام از ترس آبروم مانده ام که تا آخر عمر بسوزم و بسازم یا برای بار دوم طلاق بگیرم یا مرگ را انتخاب کنم؟لطفا راهنمایی کنید.با تشکر



0
امتیاز

جواب های موجود برای این سوال:

ازین پس می توانید به کاربرانی که دوست دارید هدیه بدهید! کافیست بر روی علامت    در کنار تصویر آنها کلیک کنید!

3


جواب برای این سوال ثبت شده است!

تازه ترین


جواب ها رو اول نشون بده

پرامتیاز ترین


جواب ها رو اول نشون بده

3 جواب برای این سوال ثبت شده!

چینش بر اساس زمان ثبت


چینش بر اساس امتیاز



3
26
33

aminshokri77

عزیزم آبرو یعنی چی ؟؟ اتفاقا جسارت تو رو نشون میده که علی رغم حرف مردم خودت فهمیدی که لیاقت تو همچین مردی نیست . خیلی راحت و دقیقا بخاطر همین ایرادهایی که گفتی جدا بشو و با این سن کمت حتما مرد ایده عالت رو در مسیر زندگیت ملاقات خواهی کرد . به هیچوجه هم به فکر ضرر رسوندن به جسم و مخصوصا بدنت نباش . خودکشی یعنی چی ؟؟ نمیگی اگر بمیری بعدش پدر و مادرت تا اخر عمر چجوری سر می کنن ؟! انصافه یه مردک بیاد تو زندگی یک خانواده و دخترشونو بکشه و بره دنبال عرقخوریش ؟!
0
امتیاز


5789
8563
19085

Guest

سلام ببین خواهر من من نمیخوام مثل خیلیا بگم متاسفم و این حرفا.چون به نظرم تقصیرخودتم بوده که یکم ساده گرفتی بعدشم الان عقدکردی بهتره طلاق بگیری چون با اینایی که گفتی شوهرت فقط آدم نکشته.آبرویی هم که قراره با حرف مردم ساخته بشه بهتره نباشه.توببین چیکارکنی شادتری نه اینکه چیکارکنم که مردم بد نگن.زندگی بازی نیس که بخوای باحرف مردم بسازیش.من خودم 20 سالمه واسه همین یکم میفهممت.پسرم هستم پس میشناسم جنس خودمو.اون اگه میخواستت هیچوقت باهات این کارو نمیکرد و باهات رو بازی میکرد.امیدوارم کمک کرده باشه حرفام.بازم میگم زندگی فقط یه باره پس گور بابای مردم ببین چیکار کنی شادتری.درضمن خودکشی راهش نیس.بمون و زندگیتو بساز مثل من.خودمم کم نخواستم خودکشی کنم.اماالان عشقمو پیدا کردمو خیلیم خوشبختم
0
امتیاز


0
107
140

alemedahr

سلام به نظر من سعی کنید جدا بشید و زندگی جدیدی رو شروع کنید. شاید خدا خواست و این بار همسر خوبی نصیبتان شد. در هر صورت همه این اتفاقات را خدا هوشمندانه و از سر حکمت خاصی برای ما برنامه ریزی می کنه که ممکنه سال ها بعد (یا حتی بعد از مرگ) دلیلش رو بفهمیم. در بازی که خدا ترتیب داده بازی کنید و اصول بازی رو هم رعایت کنید. موفق باشید
0
امتیاز


جواب تو چیه؟

کاربر میهمان
     



2000 تومان هدیه بهترین جواب


















پرسش سوال جدید :: تبلیغات در سوال و جواب :: گروه های سوال و جوابی

تمامی حقوق مادی و معنوی، متعلق به وب سایت سوال جواب (soja.ir) و تیم مدیریتی آن می باشد.

طراحی و اجرا : گروه مشاوران فناوری اطلاعات

پاسخ های موجود در سایت توسط کاربران سایت ثبت می شود،
سایت سوال و جواب هیچ مسئولیتی در قبال صحت و محتوی پاسخ ها ندارد، هرچند تا حد امکان نظارت بر محتوی آنها صورت می گیرد.