سلام
من یه مشکلی دارم که کله زنده گیم رو درگیر کرده
من اریا (اسم مستعار)17از تهرانم
نمیدونم چجوری بگم
من از لحاظ تیپ و ظاهر یکمی از بچه محله هام بهترم و خوشگل ترم
تو شبکه های مجازی یا حتی بیرون از اینجا خیلی از پسرای بزرگتر میان سمتم و بهم خوبی میکنن و بهم نزدیک میشن
من هم متوجه میشم که قصدشون گی هست
اما به قول معروف ادم خاکی ای و خجالتی ای هستم به خاطر محبت هاشون به چت کردن و صحبت کردن باهاشون ادامه میدم بعد یه مدت که پیشنهاد میدن که مثلا بریم یه قلیون باهم بکشیم یا بریم بیرون
منم پسری نیستم که اهل گی و اینا باشم و رد میکنم و اوناهم اصرار و این حرفا خلاصه زندگیم شده سروکله زدن با این پسرا
گاهی وقتا به خودم لعنت میفرستم که اصن چرا از همون اول باهاشون سلام علیک کردم که اینطوری بشه
سرتونو درد نیارم... یه راه راه تروخدا پیش روم بزار که ازین مخمصه دربیام.امروزم مجبورم برم پیش یکی که بهم الان دارم پیش یکی که خیلی هوامو داشته و حدودا بیستو پنج سالشه تروخدا کمکم کن بتونم زندگی ساده خودم ادامه بدم
مرسی
اریا*(اسم مستعار) 17 از اسلامشهر
سال اخر حسابداری(فنی)

جدیدترین سوالات



سلام و خسته نباشید
دختری 26 ساله هستم از نظر عاطفی و احساس امنیت بسیار وابسته به والدینم می باشم.این مسئله از دوران کودکی با من بوده من بدون پدر مادرم هیجا نمی رفتم و شب را هیج جا نمی ماندم یعنی نمی توانستم بمانم دلدرد شدیدی پیدا میکردم این روند رفته رفته کمتر شد تا اینکه بعد از یه مزاحمت خیابانی که باعث ترس شدید من شد پدرم مرا به دانشگاه میبرد و این باعث از دست رفتن اعتماد به نقسم شد به طوریکه وقتی 22 ساله بودم و دانشگاه شهر دیگری قبول شده بودم انصراف داده و مجددا در آزمون شرکت کردم تا در شهر خودم قبول شوم . اما در شهر خودم سعی کردم بیشتر روی پای خود بایستم و با این مشکل بجنگم جنگیدم و موفق شدم حالا دختری که در شهر خود به هیج جایی تنها نمی رفت همه جا تنها میرود. اما حالا...
چندی پیش در مقطع ارشد دانشگاه تهران پذیرفته شدم و باید در هفته 2 روز به تهران سفر کنم.و دوباره همان استرس و دلهره به سراغم آمده با اینکه تا به حال پدر مادرم مرا تنها نگذاشته و همراهم بودند اما در هر سری رفتن دچار استرس شدید میشوم.مدام ذهنم درگیر جزئیات است اگر ماشین خراب شود، اگر در راه ماندم ،اگر خانوادم همراهم نیایند و اگرهای بسیار دیگر.البته وقتی شهر خود هستم بسیار راحت به هرجایی می روم اما در شهر دیگر خیلی میترسم این استرس و دلهره عذابم میدهد خواب و خوراک را ازم گرفته.حتی با وجود اینکه میدانم مادرم همراهم خواهم آمد اما باز استرس دارم و متاسفانه وقتی دچار دلهره میشوم دلدرد شدید میگیرم کل مغزم معطوف به استرسم میشود و نمیتوانم به درسم برسم اصلا متوجه حرفهای استاد نمی شوم و فقط میخواهم به شهرم برگردم.
میخواهم کمکم کنید این شرایط مرا عذاب میدهد.ترسم از این است که در هنگام تشکیل زندگی این مسئله به معزلی بزرگ تبدیل شود.

با سلام خدمت مشاورین محترم.چند ماهی هست فکر کسی ذهنمو بشدت به خودش مشغول کرده و هر کاری میکنم در طی روز فکرش از ذهنم نمیره.راستیتش حدود 6 ماه پیش من با یه پسر 28 ساله تقریبا 3 ماه در ارتباط بودم از هر نظر همدیگرو پسندیده بودیم و همو قبول داشتیم و از اول هم قصد هردومون ازدواج بود و همیشه بحثمون در همین مورد بود و تقریبا خانواده ی هردومون اطلاع داشتن خیلی اصرار بر این داشت که بیاد خواستگاریم اما چون شرایطشو از نظر مالی نداشتم و دو خواهر قبل خودم هنوز مجرد بودن پیشنهادشو رد می کردم تو این مدت خیلی به هم وابسته شدیم! اما بعد از یه مدت گفت که ورشکست شده و داره می ره خارج . دیگه زیاد با هم در ارتباط نبودیم.در اخر هم پیام فرستاد که داره میره و اگه ما همدیگه رو برای زندگی بخواییم حتما خدا مارو به هم می رسونه ,منم چون خیلی ناراحت بودم گفتم باشه پس راه زندگی ما دوتا از هم جداس واسه همیشه بای, اما اون پیام خدافظی نفرستاد. از اونجایی که مغرورم شماره خودشو اشناهاشو پاک کردم چون دوس نداشتم یه جورایی آویزونش بشم از نظر ظاهری همه چی تموم شد اما بعد اون قضیه نه علاقم بهش کم شده و روزی نیس که فکرش تو ذهنم نباشه و خاطره هاش هی تو فکرو قلبم مرور میشه هر روز با خودم میگم یعنی همه حرفاش همه قولاش ... دروغ بوده و اونوقته که چشام پر اشک میشه....! باورش سخته نمیتونم قضاوت کنم.باور کنید خیلی واسم سخته کاری نمیتونم بکنم مثل دخترایه امروزی هم نیستم که بگم این نشد یکی دیگه .هم خواستگار داشتم هم چند نفر بهم پیشنهاد دادن اما تمایلی به این چیزا ندارم.تا الان که فکر میکنم میبینم کارام عقلانی بوده از روی احساس عمل نکردم اما در حال حاظر جنگ بین قلبو عقلم , که یکی میگه برمیگرده و هنوز دوستت داره اون یکی میگه احمق نباش اون الان دنبال کارایه خودشه و شاید کسه دیگه رو دوس داره اصلا به فکر تو نیس!!هم از نظر روحی به هم رختم هم جسمی حالم خیلی بده.من مقیدم به دین و مذهبم تو اون مدت هیچ خطایی ازم سر نزد و در همه حال به خدا توکل کرده بودم.ا
تورو خدا یه راهکاری-پیشنهادی بدین بدجور گیر کردم نمی دونم چی کار کنم؟؟؟؟
ببخشید اگه طولانی شد همه چیو توضیح دادم که جایه سوالی نباشه
خواهشا کمک کنید خیلی سخته واسم, ممنون میشم که زود جواب بدید

جستجو در بانک سوالات
در این قسمت می توانید بخشی از متن سوال را وارد نموده و به دنبال سوال مورد نظر خود بگردید:

گروه سوال:

بخشی از متن سوال:

نداشتن خواستگار به دلیل اندکی لنگیدن

دختری 30 ساله هستم که تحصیلات عالی داشته و از نظر زیبایی چهره در حد خوبم.اما به دلیل اینکه تا حد کمی می لنگم تا کنون خواستگاری نداشته ام. به همین دلیل تا حدی افسرده شده ام.آیا ملاک ازدواج تنها داشتن سلامت کامل است؟ از خانواده و آشنایان به دلیل این موضوع خجالت میکشم.از طرفی من هنوز نتوانسته ام با مشکل جسمی ام کنار بیایم.لطفاً مرا راهنمایی کنید.



0
امتیاز

جواب های موجود برای این سوال:

ازین پس می توانید به کاربرانی که دوست دارید هدیه بدهید! کافیست بر روی علامت    در کنار تصویر آنها کلیک کنید!

5


جواب برای این سوال ثبت شده است!

تازه ترین


جواب ها رو اول نشون بده

پرامتیاز ترین


جواب ها رو اول نشون بده

5 جواب برای این سوال ثبت شده!

چینش بر اساس زمان ثبت


چینش بر اساس امتیاز



5789
8563
19084

Guest

به چرت و پرتاي اين ادما گوش نده كه مردا نامردن
زنم بعد 5سال زندگي بخاطر وضع مالي داره از من طلاق ميگيره الان نميتونم پيش قست بدم مجبورم كليمو بفروشم.كه از زنم پرسيدم دارم كليمو ميفروشم كه بهم گفت مواظب باش ارزون ندي.حالا مردا نامردن.
همه مشكل دارن خودتو ناراحت نكن.من دلم بدجور داغون ولي بازم قصد ازدواج دارم.
اگه خواستي با كسي دردودل كني بهم اس بده يا از بيرون زنگ بزن.تا خيالت از مزاحمت راحت باشه.مطمئن باش بدرد درد و دل ميخورم.
0
امتیاز


5789
8563
19084

Guest

يادم رفت شمارمو بنويسم.

امير
0
امتیاز


5789
8563
19084

Guest

به چرت و پرتاي اين ادما گوش نده كه مردا نامردن
زنم بعد 5سال زندگي بخاطر وضع مالي داره از من طلاق ميگيره الان نميتونم پيش قست بدم مجبورم كليمو بفروشم.كه از زنم پرسيدم دارم كليمو ميفروشم كه بهم گفت مواظب باش ارزون ندي.حالا مردا نامردن.
همه مشكل دارن خودتو ناراحت نكن.من دلم بدجور داغون ولي بازم قصد ازدواج دارم.
اگه خواستي با كسي دردودل كني بهم اس بده يا از بيرون زنگ بزن.تا خيالت از مزاحمت راحت باشه.مطمئن باش بدرد درد و دل ميخورم.
0
امتیاز


0
6
30

zahraa

سلام دوست عزیز
اگ از من میشنوی ازدواج تنها ملاکش سالم بودن نیست..من خیلی ها رو دیدم ک هزاران مشکلی داشتن ودرصددرفعش توی بیمارستانهاودعانویس وایناها رفتن ولی آخرین در وآخرین راهی ک براشون بوده توسل ب معجزه خدا بوده وچ بسا ک معجزاتی شده..بهترین کار این هست ک از صمیم قلب از خدا بخای چون اون بنده هاشوخیلی دوستداره وقسم ب همون خدا میخورم ک جوابتو میده حتما.فقط کافیه قدمی ب سمتش برداری .اگ ازته دل امید داشته باشی وایمان داشته باشی ی نفری رو برات مهیا میکنه ک هیچکس حتی فکرشو نتونه بکنه.فقط ایمانتو قوی کن.بخدا جواب میده من جواب گرفتم.
0
امتیاز


5789
8563
19084

Guest

سلام شاید نداشتن همسر بهتر از داشتن اون باشه در شرایطی که به 90درصد اقایون نمیشه اعتماد کرد اینقدر قدرت انتخاب دارن که میتونن بطور همزمان با چند زندگی بازی و اونرو نابود کنن . در مصلحت خدا شک نکن شاید صلاحت در این باشه
0
امتیاز


جواب تو چیه؟

کاربر میهمان
     



2000 تومان هدیه بهترین جواب


















پرسش سوال جدید :: تبلیغات در سوال و جواب :: گروه های سوال و جوابی

تمامی حقوق مادی و معنوی، متعلق به وب سایت سوال جواب (soja.ir) و تیم مدیریتی آن می باشد.

طراحی و اجرا : گروه مشاوران فناوری اطلاعات

پاسخ های موجود در سایت توسط کاربران سایت ثبت می شود،
سایت سوال و جواب هیچ مسئولیتی در قبال صحت و محتوی پاسخ ها ندارد، هرچند تا حد امکان نظارت بر محتوی آنها صورت می گیرد.